khabargozarisaba.ir
جمعه ۳۰ فروردين ۱۳۹۸ - 2019 April 19
کد خبر: ۶۴۱۱
تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۴ - ۱۴:۰۳
بازخوانی سینمای کلاسیک ایران
"سفر به چزابه" فیلمی به کارگردانی و نویسندگی مرحوم رسول ملاقلی پور که می توان آن را به حق سینمایی ترین یادگار روزهای آتش و خون در سینمای کلاسیک ایران دانست.
چهار سال قبل وقتی داشتم مجموعه آثار رسول ملاقلی‌پور را برای موسسه رسانه‌های تصویری تولید می‌کردم، برای مستند «سفر به چزابه» از فرهاد اصلانی دعوت کردیم.

او که گویا آن موقع از نوشته‌ای از من دلخور بود، قبول  نکرد جلوی دوربین بیاید و من هم در شلوغی و تعجیل آماده‌سازی آن پروژه فرصت نکردم مستقیم با اصلانی حرف بزنم و قانعش کنم! افسوس ناقص‌ماندن گفت‌وگوی عوامل مهترین فیلم جنگی تاریخ سینمای ایران باقی ماند تا مدتی قبل که فرصتی برای آشتی و گفت‌وگوی جذاب با فرهاد اصلانی دست داد. برای تکمیل آن پروژه و کنجکاوی خودم، بخش مربوط به «سفر به چزابه» را مفصل و مستقل برگزار کردم و حالا متن آن را اینجا می‌خوانید.

باقی گفت‌وگوهایم با عوامل فیلم که ضمیمه دی‌وی‌دی «سفر به چزابه» شد، منبع یادداشت‌های این صفحه‌هاست؛ با تشکری از مجید برزگر که گفت‌وگوی سیامک انصاری را در اختیارم گذاشت... و باقی می‌ماند تکرار افسوس همیشگی برای مرگ زودهنگام فیلم‌سازی که مجموعه تصاویرش از جنگ هشت ساله در فیلم‌‌های مختلف، تا همیشه یگانه و بی‌تکرار خواهد ماند و یادآوری گاه و بی‌گاه از فیلم درجه‌یکش «سفر به چزابه» جبران کم‌توجهی و بی‌انصافی‌ها در حق سینمایی‌ترین یادگارِ روزهای آتش و خون است.



از رسول ملاقلی‌پور و پیشنهادش برای بازی در «سفر به چزابه» چه چیز یادت هست؟ 
پیشنهاد عجیبی بود. چون آقای ملاقلی‌پور برای انتخاب آن شخصیت حساسیت بالایی داشت. این‌که این نقش چطور به من رسید، علتش حضورم درفیلم «روسری آبی» بود. نقش من با تمام کم‌رنگی‌اش دیده شد. به هر حال انتخاب شدم و فکر می‌کنم «سفر به چزابه» فیلم خاصی در تاریخ سینمای ایران است. کاملا واقعی ا‌ست. یک خاطره کوچک بگویم تا بدانید چه عشقی درکار بود. یک روز برف می‌بارید. کوه‌ها از برف کاملا سفید شده بود. با این‌که رسول خیلی حساس بود که به اصطلاح سوتی ندهد اما در یک پلان مجبور شد تا از کوه هم نمایی بگیرد. خاطرم هست بعد از ضبطش ‌گفت این نکته را می‌گذارم برای منتقدان! اما شاید باور نکنید من جنگ را با آن فیلم شناختم. در دوره سربازی، در منطقه پدافندی خدمت می‌کردم اما اینقدر واقعی همه‌چیز را لمس نکرده بودم. به‌نظرم «سفر به چزابه» خود جنگ بود. 
یعنی ترس شخصیتت در فیلم، به نوعی می‌شود گفت، ترس خودت هم بوده؟
بله. به‌نظر من شخصیت اول «سفر به چزابه» جنگ است. ما به بهانه جنگ آمده بودیم تا واقعیت جنگ را تصویر کنیم. به‌نظرم بعد از این فیلم دیگر تجربه جنگ اینقدر خوب تصویر نشده البته آقای درویش تلاش‌هایی کرد اما به‌نظرم اتفاق نیفتاد
آخرالزمان جنگ را غیر از ملاقلی‌پور دیگر کسی نتوانست تصویر کند. آن زمان که فیلم را کار می‌کردید، تصورتان بود که فیلم چنین جایگاه رفیعی در سینمای ایران پیدا کند؟ 
خود ملاقلی‌پور هم فکرش را نمی‌کرد. اگر خاطرت باشد در آن سال دو فیلم کار کرد. «نجات‌یافتگان» چون پروانه ساختش صادر نشده بود. با مجوز «سفر به چزابه»، ابتدا «نجات‌یافتگان» ساخته شد و بعد که پروانه «نجات‌یافتگان» را دادند، «سفر به چزابه» را ساخت. واکنش منتقدان اما عجیب بود. به ظاهر «نجات‌یافتگان» قرار بود فیلم مهم‌تری باشد اما در نمایش کاملا نتیجه‌اش عکس شد
«سفر به چزابه» با عوامل فیلم

«نجات‌یافتگان» فیلم خوبی‌ است اما «سفر به چزابه» جزو معدود فیلم‌هایی است که همه سرش اجماع دارند که بهترین فیلم تاریخ جنگ است و بعید است تکرار شود. 
فیلم تکرار نشدنی‌ است از این لحاظ که تو مقطعی از جنگ را نشان می‌دهی که شکست خوردند و نابود شده‌اند. به‌نظرم روی دیگر جنگ را نشان بیننده داد. 
آنچه که به دیوانگی و شور و شیدایی ملاقلی‌پور زیاد شنیدیم، چقدر واقعی‌ است؟ 
(می‌خندد)انصافا داشت. برای چیدمان صحنه، سراغ یک دشت رفتیم. یک دشت وسیع و خالی. وقتی ملاقلی‌پور برای طراحی صحنه، ماشین سوخته جنگی و تانک و سنگر و سیم‌خاردار در دشت چید، یکباره به میدان جنگ تبدیل شد. دست تنها با آقای نوروزی که طراح صحنه بود این شگفتی را خلق کردند. در کنار این‌ طراحی فیلمبرداری جادویی آقای فرهاد صبا هم که دیگر جای حرفی نمی‌گذارد. فرهاد صبا با آن عقبه‌ به عنوان فیلمبردار جنگ و رسول‌ ملاقلی‌پور نمی‌شد نتیجه چیز بدی از کار دربیاید و باز هم منِ خوش‌شانس که نقش مقابلم مسعود کرامتی بود که به‌نظرم فوق‌العاده آدم با اخلاقی‌ است. مسعود رفاقت دیرینه‌ای با رسول داشت. 
می‌گویند «سفر به چزابه» فیلمنامه کامل نداشته و همه‌چیز در لحظه و بداهه اتفاق می‌افتاد. 
نه فیلمنامه کاملی داشتیم. لحظه به لحظه فیلم، در توضیحات صحنه‌اش نوشته شده بود. 
یعنی به غیر از فیلمبرداری شما همه چیز را دقیقا داشتید؟ 
بله، همه‌چیز نوشته شده بود. چیزی که شاید بتوان نسبت داد به این فیلم، تغییراتی‌ است که در مونتاژ برایش اتفاق افتاد. ملاقلی‌پور خیلی از صحنه‌ها را بی‌ترس و لرز حذف کرد. سکانس‌های که اتفاقا خیلی احساساتی و رومانتیک بود و الان که فکر می‌کنم می‌بینم چقدر تصمیماتش جسورانه و درست بود. وقتی فیلم را می‌بینی، می‌گویی چه کار خوبی کرد که حذفشان کرد 
فضای فیلم، جریان سیال ذهن و ادبیات‌گونه‌اش در مسیر کارهای قبلی رسول ملاقلی‌پور نیست. خیلی راحت می‌توانی بفهمی که این فیلم‌ کاملا شهودی‌ است و دانش‌تئوریکی پشتش نیست و بعد هم که در ادامه کارهایش خواست تئوریک سراغشان برود، نتیجه نگرفت. سر صحنه که هیچ‌وقت از جریان سیال ذهن و این جور چیزها حرف نمی‌زد؟ 
نه اینقدر دانسته و شفاف اما در روند فیلم همه حال خوبی داشتند. با عشق کار می‌کردند. همه غریزه‌شان را بکار برده بودند. برای همه تجربه عجیبی بود. در کنار تمام این سختی‌های یک فیلم جنگی سرما را هم حساب کنید. اما این مشکلات روی کار کسی تاثیر نگذاشت و در کل حال همه خوب بود. 
تو رسول ملاقلی‌پور را از نزدیک دیدی و با او کار کردی، به‌نظرت چه چیز در این آدم بود که می‌توانست صحنه‌های جنگی را اینقدر استادانه در بیاورد؟ توانسته بودی فوت کوزه‌گری‌اش را کشف کنی، چون مطمئنا این اتفاقات از تکنیکش نمی‌آید. یک شهود کامل است که خودش هم هوشمندانه به آن اشاره کرده است.
 به نظرم چون رسول جنگ رفته بود و از طرفی هم نگاه هنرمندانه و هوشمندانه‌ای داشت، توانسته بود همه دیده‌هایش را در ذهن ذخیره کند. من با خیلی‌ها کار کردم. اما در مورد ملاقلی‌پور احوالی که داشت با همه فرق می‌کرد. بعدها و در فیلم‌های بسیاری اتفاقات جنگ را تصویر شده اما ویژگی رسول این بود که همه اتفاقات مقابل دوربینش کار دست بود و تکنینک و تکنولوژی نبود. به‌نظرم حال کسانی که در «روایت فتح» کار کرده‌اند، خیلی فرق دارد. حال ویژه‌ای است. دوستانی که بعدا کار کردند وقتی فیلمشان را می‌بینی، اتوی شلوار بازیگر را که می‌بینی حالت بد می‌شود. اما در «سفر به چزابه» همه چیز عین واقعیت بود. 
یک سکانس هست که رسول ملاقلی‌پور همیشه حسرتش را می‌خورد. حضور ارکستر در میدان جنگ. چرا نتوانست این سکانس را ضبط کند. 
به‌خاطر اینکه نمی‌خواست سوءتفاهمی برای محمدرضا علیقلی پیش بیاید، حذف شد.
آن‌ها سه دوست بودند که سر آن کار دعوایشان شد و شخصیت تو در فیلم طعنه‌ای است به آقای علیقلی. سر مصاحبه‌ای که با ایشان داشتیم داستانش را برایمان تعریف کردند. حالا تو بگو.
من شنیده‌هایم را می‌گویم. علیقلی و ملاقلی‌پور قرار کاری را با هم می‌گذارند و می‌نشینند و چای می‌نوشند و هیچ‌کدامشان درباره فیلم صحبتی نمی‌کنند. آقای ملاقلی‌پور انتظار داشت که علیقلی سر حرف را باز کند و علیقلی هم برعکس، انتظارش این بود که رسول باید او را به کار دعوت کند. به هر حال همکاری اتفاق نیفتاد. چای خورده بودند و بدون کلامی خداحافظی کرده بودند و تمام! در انتهای ضبط فیلم همه عوامل به ملاقلی‌پور اصرار کردیم که بی‌خیال شود تا سکانس حضور ارکستر را بسازیم اما رسول از صرافتش افتاده بود و به‌جایش یک سکانس کمدی را فیلمبرداری کرد. همان سکانس که وقتی از آن سفر زمان بیرون می‌آیم بلافاصله به همسرم زنگ می‌زنم و...
سر فیلم اشاه‌ای نکرد که تو قرار است نقش علیقلی را بازی کنی و مسعود کرامتی نقش خودش را؟ 
نه، همه می‌دانستیم که اساس فیلمنامه همین است اما به‌نظرم اگر آن سکانس در فیلم اتفاق می‌افتاد نتیجه‌اش چیز جنون‌آمیزی می‌شد. قرار بود موسیقی محلی کار شود. من هر زمان که فیلم را این‌گونه تصور می‌کنم، عجیب لذت می‌برم و بعدش افسوس نبودش را می‌خورم. 
از چه زمانی «سفر به چزابه» قرار شد که تبدیل به سریال شود؟ نظر تو در این‌باره چه بود؟ 
نمی‌دانم این فرمول ساخته چه کسی در سیمافیلم بود که به کارگردانان می‌گفتند اگر فیلمی می‌سازید، نسخه تلویزیونی آن را هم بسازید. سه فیلم «از کرخه تا راین» و «لیلی با من است» و همین «سفر به چزابه» این اتفاق برایشان افتاد. به نظرم طرح بد و مسخره‌ای می‌آمد. 
شما برای سریال قرارداد داشتید یا دوستانه این کار را انجام دادید؟ 
بحث‌های حرفه‌ای سر جایش بود اما نمی‌دانم چطور بگویم کلا این تصمیم احمقانه بود و من با کلیتش مشکل دارم.
من همیشه فکر می‌کردم به‌خاطر حضورت در «پچ‌پچه‌ها...» فیلم «سفر به چزابه» به تو پیشنهاد شده اما این‌که می‌گویی به‌خاطر «روسری آبی» بوده خیلی جالب است. هیچ وقت سوال نکردی چطور؟ 
احمد حامد، همسر خانم معتمدآریا مرا معرفی کرد. یک خاطره جالب اینکه روزی من به پروژه پیوستم که سکانسی را از «نجات‌یافتگان» گرفته بودند و همه خسته به دفتر آمده بودند. گفت‌وگوی کوتاهی کردیم و پرسید در کجا بازی کردی؟ گفتم «روسری آبی» و سریال «امام علی(ع)» که هنوز تا آن زمان پخش نشده بود. گفت در کجای «روسری آبی» بازی کردی؟ به او گفتم. خندید و گفت: نمی‌دانم خوب بودی یا بد! در جوابم چیزی گفته بود که آچمز شده بودم. گفت: یا خوب بودی یا بد، اما خاطرم نیست. بعدا فهمیدم این راز کارش است. مدل برخوردش این‌گونه است. خلاصه سکانسی در سنگر را به من داد تا فردا خودم را برای تست آماده کنم. من تا آن زمان مسعود کرامتی را ندیده بودم اما یک زرنگی کردم کل سکانس را به منولوگ تبدیل کردم. گفتم اگر کسی بدجنسی کرد من بتوانم از پسش بربیایم(می‌خندد). یک‌بار تنهایی تمرین کردم و یک‌بار هم با مسعود کرامتی. اما در طول کار که مسعود را شناختم رفاقتمان عمیق شد. مسعود منبع محبت و دوستی‌ است.

سیامک انصاری:هر چه از سینما می دانم از ملاقلی پور یاد گرفتم
 من بر اساس یک اتفاق و شانس توسط بابک برزویه به استودیو رفتم و آن سکانس را بازی کردم. این اولین تجربه من مقابل دوربین بود. وقتی رفتم آن‌جا پیشنهاد نقش منفی سریال «سفربه چزابه» را به من دادند. رسول ملاقلی‌پور به جوانان اعتماد می‌کرد و این اعتماد برایم جذاب بود. چنین کارگردانانی را یا نداریم یا من کم دیده‌ام یا کلا چنین افرادی کم هستند. در «هیوا» برای بازی در تونل به تعداد نفرات زیادی احتیاج داشتیم، من با اجازه ایشان در دانشگاه آزاد فراخوان دادم و بچه‌هایی که آمدند دانشجویان نمایش و هنر بودند.

حتی برای نقش اصلی فیلم که با چند نفر درباره‌اش صحبت شده بود و به توافق نرسیده بودند. گفت از بین همین بچه‌ها انتخاب می‌کنم. شاید الان که زمان گذشته این انتخاب‌ها عادی به نظر برسد اما سر یک پروژه این چنینی یک کارگردان اینقدر راحت تصمیم بگیرد و به جوانان اعتماد کند، جذاب و جسورانه است. رسول ملاقلی‌پور از کانال رفاقت از بازیگرش بازی می‌گرفت، هرکس را بر اساس روحیه‌اش! چیزی که من به عنوان بازیگر و دستیار از ایشان دیدم در بازی و برخورد با بازیگر با تجربه برخورد می‌کرد. چیزهایی در بازی برایش مهم بود که بعدا متوجه می‌شدی چرا این را خواسته‌ و بر آن اصرار داشته‌است. اما می‌توان بگویم با بازیگرانش رفیق بود. اگر می‌گویند رسول ملاقلی‌پور سر کار داد می‌زد و عصبی بود، به نظر من همه کارگردانان همین‌طورند.

سرکار باید جدی بود، نمی‌شود که همه‌ش خندید. اگر هم تندخو بود ایراد از کسانی که بود که با او کار می‌کردند نه رسول ملاقلی‌پور. در نهایت این‌که عصبانی می‌شد، می‌توانست به سرعت هم همه را آرام کند و آرامش را به گروه بازگرداند. برای بعضی از بازیگران اگر حس اضطراب را انتقال می‌داد ترفندش بود می‌خواست که بازیگر عصبی بشود یا بترسد، شک هم نداشتم که حتما آن حس را احتیاج داشت. رسول ملاقلی‌پور کارهایی را که گروه ما در تلویزیون انجام می‌دادیم را می‌دید. شاید ایراد می‌گرفت اما هرگز نمی‌گفت این کار را انجام نده، یا بده. همیشه مرا تشویق می‌کرد. شاید اگر من در سینما می‌ماندم الان بازیگر سینما می‌شدم اما به انتخاب خودم سراغ کار طنز و کمدی رفتم و همیشه رسول ملاقلی‌پور می‌گفت بالاخره آن هم برای خودش یک کار است. هیچ‌وقت نگاه از بالا به پایین به من نداشت و مرا سرزنش نمی‌کرد. نمی‌گفت این چه کاری ا‌ست که رفتی و در تلویزیون داری انجامش می‌دهی؟! هرشب هم که در برنامه چیز خنده‌داری می‌دید زنگ می‌زد و دو دقیقه می‌خندید و قطع می‌کرد. چیزی نمی‌گفت تنها به لحن خودش بین خنده‌هایش دوبار سیا.‌.‌. سیا می‌کرد و تمام، تلفن قطع می‌شد.

رسول ملاقلی‌پور چون خودش سینما را آموخته بود، بی‌دریغ به دیگران آموزش می‌داد. نکته‌های را می‌گفت که باید سال‌ها تجربه می‌کردی و عمر هدر می‌دادی. سر فیلم حتما روزی دو سه نکته را می‌گفت. من به چشم خودم دیدم رسول ملاقلی‌پور به بازیگر بسیار حرفه‌ای نکاتی گفته که بعدها در مسیر بازیگریش تاثیر داشته و در کارهای بعدی هم رعایتشان کرده است. رک بود و هرچیزی که می‌دید همان‌جا می‌گفت. از ابتدای همکاری‌مان تا آخرین کار که «نسل سوخته» بود من همه‌اش از این مرد آموختم. به جرات می‌گویم تمام چیزهایی که از سینما یاد گرفتم از رسول ملاقلی‌پور بود.

مسعود کرامتی: نقش خود رسول را بازی کردم
«سفر به چزابه» با عوامل فیلم
رسول ملاقلی‌پور یک دفتر در خیابان یوسف‌آباد داشت و از آن‌جا که ارتباط خوبی با هم داشتیم به نوعی دفترش برای‌مان حکم پاتوق را داشت. اگر خاطرتان باشد در سکانس اول «سفر به ‌چزابه» آهنگسازی قطعه‌ای را ضبط می‌کند و کارگردان وارد استودیو می‌شود.‌.‌. این سکانس سرآغاز یک فیلم بود. رسول ملاقلی‌پور می‌گفت این تصویر همیشه برای من جذاب است و می‌خواهم درباره‌اش فیلم بسازم. آهنگساز محمدرضا علیقلی بود و کارگردان هم خود رسول ملاقلی‌پور. این ایده برمی‌گردد به دوسه‌سال قبل از فیلم «پناهنده». ایده‌ای که هم‌چنان مسکوت ماند تا بعد از تولید فیلم «پناهنده». یک روز گفت بالاخره می‌خواهم این قصه را بنویسم.

با چند تا دیگر از دوستان قرار گذاشتیم تا هر روز دور هم جمع بشویم و درباره قصه گپ بزنیم. حرف می‌زدیم و در مدت نگارش فیلمنامه در کنارش بودم. قصه‌ها همه‌اش مال رسول بود و تنها ما در مورد آن‌چه او برای‌مان می‌آورد گپ‌وگفت داشتیم. آنقدر بالا و پایینش کردیم تا بالاخره به ایده جذاب رفتن به گذشته و سفر در زمان رسیدیم. من خیلی تحت تاثیر داستان قرار گرفتم و هنوز هم وقتی تعریفش می‌کنم مو به تنم راست می‌شود. ایده غریب اما درخشانی بود. درگیر کار شدیم و رسول با انرژی هر روز می‌نوشت. انرژی‌اش عجیب بود، از جلسه که می‌رفت شب تا صبح روی فیلمنامه کار می‌کرد و صبح با کلی ایده برمی‌گشت. در «سفر به ‌چزابه» مثل «پناهنده» اصلا قرار نبود من بازی کنم. از آنجایی که درگیر کار بودم، در انتخاب بازیگرش هم دخیل بودم. بازیگرها می‌آمدند و می‌رفتند و هرکدام به دلیلی انتخاب نمی‌شدند. برای آهنگساز هم تست می‌گرفتیم که یکی از کسانی که تستش زدیم، فرهاد اصلانی بود. خاطرم هست روزی که فرهاد اصلانی آمد من و رسول و فرهاد صبا بودیم. تست داد و وقتی رفت هم من و هم فرهاد خیلی خوش‌مان آمده بود. بعد هم که قرار شد بازی کند و بازی هم کرد. در گیرودار انتخاب بازیگر یک روز رسول تصمیم گرفت که من نقش کارگردان را بازی کنم. قبول کردم. کاراکترم بد نبود و دوستش داشتم و می‌توانستم از پسش برآیم. خدابیامرز رسول یک روز که دور هم بودیم، یکباره زد زیر خنده و به من اشاره کرد و گفت مسعود را انتخاب می‌کنم چون این تنها کسی‌ است که می‌داند من کی دروغ می‌گویم و کی راست! درست هم می‌گفت واقعا من ریشه‌های کاراکترش را خوب می‌شناختم دلیلش هم رفاقت طولانی‌مان بود. جنس بازی من در «سفر به چزابه» از جنس خلقیات رسول است.

کاراکترم در فیلم از دل خود رسول درآمده و تنها من اجرایش کردم. در آن فیلم بین من و فرهاد اصلانی رفاقت عجیبی شکل گرفت. این را نمی‌گویم چون خودم در این فیلم بازی کردم اما ارتباط بین این دونفر در فیلم خیلی درخشان درآمده است که در فیلم‌های ایرانی کمتر نمونه‌اش را دیده‌ام. شاید دلیلش این باشد که الگوی این کاراکترها ما به ازا دارد. کارگردان که خودش بود و آهنگساز هم محمدرضا علیقلی. البته نه به این معنا که هرچه در فیلم دارد اتفاق می‌افتد نقطه نظرات این دو باشد. بیشترش برمی‌گردد به تفاوت در نوع نگاه‌‌شان. خود من و رسول هم با این‌که خیلی رفیق بودیم اما در بسیاری از موارد اختلاف نظر داشتیم. در مورد محمد‌رضا هم همین بود. در بعضی از موارد اگر رسول و محمدرضا را می‌کوبیدی و می‌جوشاندی بازهم با هم کنار نمی‌آمدند. این اختلافات را رسول در فیلم آورد و دراماتیزه‌اش کرد و نهایتا شد «سفر به چزابه»!

من در تمام مدت فیلم رسول را مدنظر داشتم اما فرهاد اصلانی از آن‌جا که شناختی نسبت به محمدرضا نداشت چیزهایی از خودش به کار وارد کرد و از طرفی هم متن به او می‌گفت چه باید بکند و چطور رفتار کند. من معتقدم ارتباط آهنگساز و کارگردان در «سفر به چزابه» بسیار درخشان و بدیع است. 


درست شبیه پکین‌پا...
بین تدوینگر و کارگردان یک قرارداد نانوشته وجود دارد که کسی درباره‌اش چیزی نمی‌گوید و هر دو طرف به آن واقفند. این‌که به عنوان تدوینگر بفهمی الان منظور کارگردان از این پلان چیست و می‌خواهد کجا قرار بگیرد. رابطه عجیبی‌ است و راه رسیدن به این رابطه را باید خودت پیدا کنی. در «سفر به چزابه» پلان‌سکانس زیاد بود و رسول ملافلی‌پور به خوبی می‌دانست که دارد تجربه جدیدی می‌کند و بر اساس این تجربه برای خودش نقشه داشت.
«سفر به چزابه» با عوامل فیلم

در آن زمان به این نکته فکر نکرده بودم اما الان به این نتیجه رسیده‌ام که مجموعه‌ای از آدم‌ها اطراف رسول ملاقلی‌پور بودند که در شکل‌گیری این فیلم بی‌تاثیر نبودند و نقش جدی داشتند. آنچه می‌توانم درباره ملاقلی‌پور بگویم این است که او به شدت فیلم می‌دید، شاید تجربه‌ای که زمانی برای خیلی‌ها مقدور نبود. خاطرم هست یک‌بار به من گفت که پکین‌پا را دوست دارم و فیلم‌هایش را می‌بینم و می‌خواهم مثلا این شکل فلان فیلم پکین‌پا مونتاژ بشود و احتمالا همان‌طور هم فیلمبرداری کرده بود. من هم طبق خواسته او کار می‌کردم و وقتی چیزی را شبیه‌سازی می‌کردم خیلی لذت می‌برد و هیجان‌زده می‌شد. خیلی احساساتش را به راحتی بروز می‌داد و از همین رو هم زود معلوم می‌شد از چه خوشش آمده یا نه. به نظر من هیچ‌وقت آدم خشنی نبود و در پس این چهره خشنش یک روحیه لطیف و شکننده وجود داشت؛ یک کودک معصوم پشت چهره‌اش بود که به راحتی احساسش تغییر می‌کرد. 
نیماحسنی‌ نسب 
ارسال به دوستان
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر: